تبليغاتX
نمی‌دانم

نمی‌دانم

ادبی

سلام دوستان. اینکه این­روزها به­روزشدن وبلاگم بیشتر طول می­کشد را می­دانم ولی دلیلش را نیزهم! مدتی پیش به دلالت یکی از دوستان، سری به وبلاگ آقای باباچاهی زدم تا گفت­وگویی را که با ایشان در مورد غزل انجام شده بخوانم. بنا به دلایلی، بخش­هایی از این گفت­وگو که به غزل مربوط است را بدون هیچ توضیح و دخل­وتصرفی می­آورم. ضمنا در وبلاگ ایشان هیچ الزامی در مورد کسب اجازه هنگام برداشت مطالب دیده نشد.

 

علی باباچاهی:

غزل پست­مدرن، شوخی زودگذری­ست

س: سلام استاد! مي­خواستم قبل­از اينکه به سؤالات اصلي برسيم کمي راحت­تر شروع­کنم و دلم مي­خواهد راحت­تر هم به ­پايان برسانم، پرداختن ­به مسائل تئوريک بماند براي ميانه­ي مصاحبه. مي­خواستم بپرسم وقتي مي­آمديد اينجا چه ­حسّي داشتيد؟ گفتيد حال چندان ­خوشي نداشتيد ولي در­ کل چه شد که دعوت ما را پذيرفتيد؟ آيا همه­چيز سماجت من بود؟ اصلاً پيگير اين هستيد که بچّه­هايي که در­ اين جريان کار مي­کنند نظر شما را هم بدانند و به­ قول معروف صدايتان را به گوش آنها هم برسانيد؟

ج- اجازه بدهيد اين­طور شروع­کنم؛ در­واقع اين حس يا انگيزه فعلاً در من وجود­ندارد که بگويم به اين قصد آمده­ام که صحبت­هايي با شما در­ ميان بگذارم که براي خوانندگان مفيد و مؤثّر باشد؛ الان هم روحيه­ي خوبي ندارم، به­لحاظ نوساناتي که شخص شخيص! خودم دچارش هستم. ولي خب... به­ هر­حال به­ لحاظ انس و الفت و فضاي هنري­اي که بين من و شما وجود دارد احساس خوبي دارم. بنابراين بيش­ از ­اين نمي­توانم مقاومت کنم: «شکست سدّ مرا چون مقاومت کم بود» وقتي فردي مايل باشد که با من گفتگويي داشته­باشد سختگيري نمي­کنم.

س: در ­هر­صورت لطف­کرديد! مي­خواستم در­ ابتدا قبل­از آنکه به «غزل پست­مدرن» يا اصلاً به اين جريان بپردازيم يک سؤال کلّي مطرح­کنم: اصلاً پسند شما براي ادبيّات­امروز چيست؟ فکر­کنيد شما دکتر تغذيه هستيد و میخواهيد به بچّه­هاي مثلاً سه تا سه­و­نيم­ساله پيشنهادي در­ مورد تغذيه بدهيد؛ براي ادبيّات­امروز چه سبکي را پيشنهاد مي­کنيد؟ چه شعري را دوست داريد؟ چه مي­خوانيد؟ فراتر از قالب عرض مي­کنم.

ج: تا­به­حال در کتاب­هاي نقد و مصاحبه­هايي که نوشته و داشته­ام و حضور ناچيزم در عرصه­ي مطبوعات، جوري بوده که به­هر­صورت تمايل من قرارگرفتن در وضعيتي از انديشيدن و به­ تبع ­آن نوشتن بوده که مي­خواهد تکرار مکرّرات نباشد. نمي­خواهم بگويم متفاوط­نويسي و از اين حرف­ها.

البتّه نمي­خواهم خودم را در نقش کسي بگذارم که فتوا صادر مي­کند و تازه تأثيري هم نخواهد­کرد ولي قبل­از هر­چيز بايد بگويم که من واقعاً به حضور تمام گونه­هاي ادبي احترام مي­گذارم. به­لحاظ اينکه ما گاهي از دموکراسي هم صحبت مي­کنيم! در عين­حال نمي­توانم بدون توجّه به جهان «قالب»ها و «شکل»ها پيشنهادي نيز بدهم.

س: ببخشيد چرا؟ مي­خواهم بدانم شما وقتي شعر مي­خوانيد اصلاً چرا بايد به قالب توجّه بشود؟

ج: من به قالب توجّه ندارم، قالب به من توجّه دارد! من به هيچ­عنوان از غزل بدم نمي­آيد! چون يک شرقي هستم و در گهواره گذاشته­شده­ام، درخرابات بوده­ام، درمسجد بوده­ام و... من به هر ­جلوه­اي از اين قالب عادت­کرده­ام و لذّت مي­برم امّا حکايت همچنان باقي­ست و با خيلي «اگر»ها و «امّا»ها روبه­رو هستيم.

س: نمي­خواهم الان وارد بحث غزل بشويم؛ پس تا­ اينجاي مطلب شما گفتيد که نمي­خواهيد شعر­امروز تکرار مکرّرات باشد؟

ج: حتماً! به­همين دليل الآن ذهنم رفت سراغ اين مطلب که وقتي اليوت سرزمين هرزش را به «ازرا­پاوند» نشان­داد و او خواند، گفت قسمت­هايي بايد حذف بشوند، براي­اينکه چيزي­ که ديگران بهتر از تو گفته­اند را چرا بايد مجدّد بگويي؟

س: دقيقاً! من مي­خواهم کاملًا سر اين موضوع بحث­کنم که اتّفاقاً يکي از دلايلي که ما دوست داريم جريان غزل پست­مدرن بيش­از­پيش همه­گير شود اين است که از تکرار مکرّرات جلوگيري شود. سئوالم اين است که...

ج: تا يادم­نرفته بگذاريد من آن مطلب را در مورد غزل بگويم.

س: بفرمائيد.

ج: غزل با هر تلاشي که از خودش نشان­داده و به هر­شکلي که درآمده و خودش را به در­و­ديوارکوبيده: به غزل مثنوي تبديل شده، به چارپاره تبديل شده، از ابزار و عناصر جهان مدرن استفاده کرده و... به­هر­حال متّصل به نوعي قالب است و قالب، بي­شک اعتياد و محدوديت مي­آورد.

باز­هم اگر کسي از من بپرسد تو غزل را دوست داري؟ مي گويم: بله من همه­چيزرا دوست دارم، از­جمله غزل!! منتها غزل اگر حتّي چيزي در­حدّ عسل هم باشد، باز جاي حرف دارد! يکي دو قاشق در هر صبحانه آن هم در­صورتي­که قند­خونت بالا نباشد!

س: اين بحث را فکرمي­کنم بازهم ادامه خواهيم­داد چون اين حرف کلّي را مي­شود درباره­ي همه­ي قالب­ها زد - از جمله شعر سپيد!- من مي­خواهم اوّلين سوال مهم را بپرسم: اصلاً شما به جرياني به اسم «غزل پست­مدرن» اعتقاد داريد يا نه؟ اين سؤال سه پرسش ديگر را ايجاد مي­کند: چرا غزل؟ (که تا­حدودي جوابش را داديد) چرا پست­مدرن؟ چرا غزل پست­مدرن؟

ج: اين اسمي­ست که شماها گذاشته­ايد نه من!!

س: نه من مي­خواهم ببينم که اگر شما با اين جريان مشکل داريد بايد با يکي از اين سه تا مشکل داشته­باشيد. مشکلتان دقيقاً با کدام است و چرا؟!

ج: چرا بايد مشکل داشته­باشم؟ من در اين­ موارد حرف دارم. امّا در همين دو شماره مجلّه­اي که شما به من داديد شعرهاي خوبي هم بود و اين «خوبان»، «آنيت»ي هم داشتند... و خيلي بامزّه بود که اسم يکي از مجلّه­ها غزل پيشرو بود و يکي غزل پست­مدرن!

س: اين مشکل به خاطر تغيير گرافيست و عدم­هماهنگي­هايي بوده­است که فکر مي­کنم در شروع کار بسيار طبيعي مي­باشد.

ج: بالاخره ما خواننده­ها اينجوري ديديم.

س: درست بگوييد.

ج: فرض­کنيد اسم آدم کچلي را بگذاريد زلفعلي و اسم آدم کوري را بگذاريد چراغعلي!!

س: يعني شما فکر مي­کنيد غزل بودن با پست­مدرن بودن اينقدر در تضاد است؟

ج: البتّه! به­هر­حال اينها اسم­هايي­اند که شما رويش گذاشته­ايد. مثلاً اسم من «علي» است، مي­توانست «ولي» باشد! ولي درعرصه­ي هنر وقتي گفته­مي­شود پست­مدرن به­ تبع آن مسئوليت­هايي پديد مي­آورد؛ نه ­اين­که جاي کسي را تنگ کند يا مثلاً کسي بخواهد پرچمش را روي دوش خودش بگذارد! نه اصلاً اينجوري نيست؛ پرچمي نيست؛ من حداقل بر ­اساس اين دو مجلّه­اي که به من داديد و غزل­هايش را تماماً و با­دقّت خواندم و مباحث را دقيقاً مطالعه کردم، متوجّه شدم غزل­هايي که در آنجا چاپ شده­بود بعضاً حتّي غزل پيشرو هم نبودند؛ پست­مدرن پيشکش­شان.

س: يک چيز را قبول دارم؛ يک­سري تکرار توي تعداد کمي از شعرها هست؛ مثل اين­که شما بخواهيد يک مجلّه شعر سپيد دربياوريد و در­ آن شعرهايي بگذاريد که احساس­کنيد کارهاي متوسّطي هستند. ما در اين دو شماره از بيشتر از صد نفر شعر چاپ كرديم؛ مگر چند نفر دارند خوب کار مي­کنند؟

ج: اصلاً من با خوب­ها مشکل دارم!! با ضعيف­ترها؟ نه! فقط بايد قدري هوشيارتر باشند. جواني که دارد تلاش مي­کند اصلاً مورد اعتراض من نيست.

س: شما چه مشکلاتي داريد؟ من مي­خواهم مشکلات اين جريان را از ديدگاه شما بدانم؛ آيا مشکل شما اين است که چرا ما غزل کار مي­کنيم؟

ج: نه! غزل کار کنيد.

س: يعني شما با غزل مشکل نداريد؟

ج: چرا با غزل خيلي هم مشکل دارم. من به دوستان جوان توصيه مي­کنم که استعدادشان را در اين زمينه به ­هدر ندهند!

س: پس چه­کار کنند؟

ج: حالا جواب بدهم؟

س: من مي­خواهم بدانم قالب کلاسيک چه مشکلي دارد؟ شما مي­گوييد محدوديّت؛ درست است؟

ج: بايد عرض­کنم با ذات غزل مشکل ندارم. غزل در طول اعصار به­ وجود آمده و من نه­تنها اعتراضي ندارم بلکه آن­ را فرايند ضرورت­هاي تاريخي-هنري مي­دانم که بيشترين آفرينش­ها و ارائه­ي طرز­ تفکرها در غزل­هاي ما ديده مي­شود؛ غزل حافظ، سعدي، مولانا و... امّا حرف اصلي من اين است: همان­طور که فرماسيون­هاي اجتماعي قابل­برگشت نيستند، يعني ما وقتي از عصر فئوداليسم عبور مي­کنيم و به عصر سرمايه­داري مي­رسيم ديگر برگشتي وجود ندارد، حالا فرضاً سرمايه­داري در تضاد با کمونيسم قرار مي­گيرد و چه­و­چه... که مربوط به من نيست، چون صاحب­نظر نيستم. بعد مثلاً درست در­ قلب سرمايه­داري مسئله­اي به­نام پست­مدرنيسم ظاهر مي­شود...

س: فکر نمي­کنم در­ شرايطي که ما نگاه غير­خطّي به زمان داريم، بتوانيم به قبل و بعد اشاره کنيم.

ج: يعني چي؟

س: «نگاه غيرخطّي به زمان» يعني وقتي غير­خطّي و از زاويه­ي بيروني به زمان مي­نگريم، همه­چيز در زمان حال اتّفاق مي­افتد؛ همان­طور که آلوين تافلر در کتاب «موج سوم» بيان­مي­کند (البتّه او از ديدگاه جامعه­شناسي و جوامع­صنعتي و فرا­صنعتي بحث­مي­کند) در همه­ي دوران­ها پست­مدرنيسم وجود­داشته ولي گاهي اين موج­ها طوري با­هم برخورد­ مي­کنند که ممکن است در جامعه­اي هزاران سال مسکوت بماند... با ­اين ­تفاسير چطور مي­شود به بعد و قبل اشاره کرد؟

ج: فرماسيون­هاي اجتماعي به عقب برنمي­گردند؛ مثلاً در فئوداليسم يک تفکّر و فرهنگ وجود­دارد، يک پوشش وجود­ دارد؛ کوشش و پوشش در محدوده­ي خاصّي تعريف مي­شود (مثلاً در دهات لباس­هاي رنگي مي­پوشيدند) اينها همه جذّابيت خاصّ خودشان را دارند... اينها همه «قالب» را تداعي مي­کنند و غزل هم که به ­ناچار در «قالب» سروده مي­شود، اين تداعي را ايجاد مي­کند.

س: ما هم­که همين حرف را مي­زنيم! مي­گوييم «غزل پست­مدرن» تفکّر پسامدرني است که در قالب­ها و چارچوب­هاي جامعه­ي مدرن (که قالب غزل نماد کوچکي از آن است) محصور شده و شعر ما بيانگر همين وضعيت است! بگذريم...

يک حرف­هايي هم در مورد سلسله­مراتب هست. گاهي اين بحث پيش­مي­آيد که، ما که هنوز به مدرنيسم نرسيده­ايم چطور مي­توانيم پست­مدرن را تجربه کنيم؟!

ج: من اين­طور فکر نمي­کنم! و در مقالات و مصاحبه­هايم بر ­اين موضوع درنگ کرده­ام. امّا در ­مورد غزل، تا­به­حال چيزي به اسم «غزل پست­مدرن» نديده­ام.

س: پس مشکل شما دقيقاً ترکيب پارادوکسيکال «غزل پست­مدرن» است؛ وقتي در ديدگاه پسامدرن تقابل­هاي دودويي حذف مي­شوند چگونه مي­توان در­ مورد پارادوکس حرف­زد؟

ج: به­نظر من تمام صحبت­هاي اين حضرات فقط يک شوخي است! اوّلاً پست­مدرن­بودن لزوماً امتياز نيست. ثانياً حتّي اگر ما بر سر تعريف پست­مدرن توافق هم داشته­باشيم (که نداريم) و اگر به پست­مدرنيسم نه به­عنوان يک سبک، نه يک نگاره، نه يک مکتب، بلکه تنها به­عنوان يک نوع وضعيت فرهنگي لااقل متفاوت با وضعيت فرهنگي مدرن هم توجه کنيم (آن­چيزي که من در کار دوستان ديدم، آنهايي که مثلاً خيلي هم جوش مي­زنند و مقاله مي­نويسند و ضربدر دريدايي متأثّر از براهني مي­زنند و گرافيک اين جوري به کار مي­برند) باز­هم فکر مي­کنم کار دوستان شما بسيار سطحي و عجولانه است!

س: چرا؟ اين حرف­هاي کلّي را مي­شود درباره­ي همه­ي جريان­ها و قالب­ها گفت! سطحي؟ عجولانه؟

ج: اثر پست­مدرن خودش را به انسان ابلاغ مي­کند. يک اثر بايد مطالبات پست­مدرنيستي داشته­باشد، نه القائات و تزريقاتي که از اين­سو مي­شود؛ به­ويژه در مجلّه­هاي شما کلماتي مثل بوتيک، اينترنت و... به شعر تزريق شده­اند تا ادّعا­کنند پست­مدرن هستند. به ­نظر من با آوردن اين کلمات اين شعر­ها پست­مدرن نمي­شوند و اين­ کار کمي خنده­دار است!

س: چه­کسي گفته آوردن اين کلمات شعر را پست­مدرن مي­کند؟!! اگر اينطور باشد من­ هم مي­توانم هزار شعر سپيد مثال بزنم که تفکّر خاصّي را دنبال نمي­کنند و تنها کلماتي امروزي را به خورد شعر داده­اند؛ امّا مي­خواهم بپرسم يعني جدّاً شما پشت هيچ­کدام از شعرها تفکّراتي جدّي­تر از تفکّرات شعر­کلاسيک (منظورم از شعر­کلاسيک، شعر شاعران معاصر است که همچنان چسبيده­اند به­ همان ساختارهاي قديمي) نديديد؟ اين شعرها در خودشان جهان­بيني دارند و خيلي چيزهاي ديگر که شعرهاي کلاسيک ما فاقد آن­ها بوده­اند.

ج: تفکّر نيست... اينها خيال­انديشي­هايي ظريف و قشنگ­اند!

س: اتّفاقاً من احساس مي­کنم اصلاً خيال­انديشي اين سبک با آن نوعي که در سبک هندي مي­بينيم قابل­قياس نيست.

ج: من خيال­انديشي را منفي به­ کار نمي­برم.

س: من هم مثبت­اش را عرض­کردم.

ج: خب! عينيّت­گرايي­هايي که همراه با نوعي شگردهاي تازه­ي زباني است که خيلي رو هستند.

س: امّا خيلي­جاها اين­طور نيست. مي­توانم مثال بزنم؛ به­ نظر من يکي از مهمترين مولّفه­هاي پست­مدرن، شکست فرا­روايت­هايي مثل عقل و علم است و پرداختن به خرده­روايت­ها. به­اين دو بيت گوش­کنيد:

ديوار مست و پنجره مست و اتاق مست

اين چندمين شب است که خوابم نبرده است

يا علم يا که عقل... و يا يک خداي خوب

بايد چه­کار کرد تو را هيچ­چي­پرست؟!

اين شعر خاص که حالا من در ذهنم مانده را در ­نظر بگيريد؛ در اين شعر تفکّر و شکست خرده­روايت­ها ديده نمي­شود؟

ج: اين شعر از کي بود؟

س: آقاي موسوي.

ج: با­توجّه به اشاره­اي که به فرماسيون­هاي اجتماعي کردم بايد اضافه­کنم که در ادبيّات فارسي حداقل يک انقلاب صورت­گرفته است و آن انقلاب نيمايي است. تحوّل نيمايي هم همانطور که بچّه­هاي مدرسه هم مي­دانند فرآيند يک ضرورت اجتماعي- هنري بود؛ يعني اين­که ما آنقدر شاهد تکرار بوديم و قالب­ها ما را اسير کرده­بودند که رفتيم سراغ فضاهاي تازه. شما معتقديد که اين دو، سه مصراعي که خوانديد تازه است، بر منکرش لعنت! امّا اين­ نوع شاعران مرغک­هايي هستند که در قفس­هايي کوچک و محدود مي­پرند و جيک­جيک مي­کنند و ما مي­گوييم چقدر قشنگ!!! و دروغ هم نمي­گوييم امّا جاي پرنده در آسمان­هاست!

س: اگر نيما آمد اين کار را کرد و قالب جديد درست شد و به مرور پيشرفت­کرد به­خاطر اين­ بود که مردم از قالب­ها و محتواي سطحي شعر آن­روز خسته شده ­بودند، امّا غزل پست­مدرن...

ج: من از غزل پست­مدرن هم خسته شده­ام

س: چرا؟

ج: ببينيد! در جلسه­اي بابت بزرگداشت هوشنگ ابتهاج که چهره­اي معتبر و مشخّص در ادبيّات معاصر ماست عنوان­کردم: حيف اين­همه عاشقيت! که مي­توانست متوسع­تر و بديع­تر و رهاتر در اشکال مختلف شعر­امروز بيان­ بشود ولي در قالب غزل بيان شده. شما نوترين کارهاي ابتهاج را هم که بياوريد، حتّي آن­هايي که خود من هم از آن­ها به نوعي لذّت مي­برم، در دوباره­خواني (و به­قول خودتان خوانش) مي­بينيم که پر­ از ترکيبات به ضرورت قالب غزل است.

س: ما هم براي همين غزل پست­مدرن را توصيه مي­کنيم. يکي از مهمترين ويژگي­هاي آن پرهيز از آوردن کلمات تحت­تأثير قالب است حتّي اگر به قيمت گريز از آن باشد.

راستي چرا به اقبال عام توجّه نمي­کنيد؟ فکر نمي­کنيد توجّه مردم به اين شعرها بيشتراست؟ و غزل بهتر به­ خوردشان مي­رود؟ حتّي اگر محتواي شعرهاي شما در غزل بيايد، بيشتر خوانده نمي­شود؟

ج: من به خوانده­شدنِ بيشتر اهميّت نمي­دهم.

س: فقط قضيه خوانده­شدن نيست؛ حتّي آن را بيشتر دوست دارند؛ باآن بيشتر ارتباط برقرار مي­کنند؛ حتّي شده به ­خاطر آن دِلِي­دِلِي غزل!!

ج: آهان! دوست عزيز مسأله در همين­جاست؛ در دلي­دلي­کردن­ها... اين دلي­دلي­کردن­ها يک واقعيّت اجتناب­ناپذير هستي­شناسانه است. ما نمي­توانيم با تمسخر به آن نگاه­کنيم يا آن را نفي­کنيم امّا اي­کاش اين دلي­دلي­کردن­ها جذب يک سمفوني بزرگ مي­شد. چيزي­ که بچّه­ها را سرگردان کرده همين تئوري­هاي تشويقي است که در جمله­هاي شما و مطالب دوستان شماست! در­عين­حال مقاله­اي از «رجب بذرافشان» خواندم که خيلي جالب بود. من خواننده­ها را به آن مطلب توجّه مي­دهم؛ مقاله­اي که حرف­هاي دل ما را زده: غزل نوعي ترنّم عاشقانه است! کفر که نيست؛ امّا وقتي هنوز به ده راهمان نداده­اند سراغ خانه­ي کدخداي پست­مدرن را بگيريم، قدري مايه­ي تفريح است.

ببينيد غزلسرايي در زمان­حاضر يعني بيرحمي!! من توصيه نمي­کنم غزل نگويند؛ غزل آمدني است مثل شعر­هاي ديگر. مگر شاعران معاصر ما در دهه­هاي پيش غزل نمي­گفتند؟ نادرپور، آتشي يا اسماعيل­خويي و... امّا اين آگاهي را داشتند که غزل در حاشيه است. در ­حال­ حاضر به­گمان من پست­مدرن­نمايي(غوغاسالاري!) دوستان غزلسرا واکنشي روان­شناسانه به اين مسأله است که احساس مي­کنند دارند در درجات بعدي قرار مي­گيرند، بنابراين از اين طريق به جبران کمبود رواني خود اقدام مي­کنند. معتقدم اگر کسي آثار نيما را به­درستي خوانده باشد ايضاً شاملو، و تحوّل نيمايي را به­درستي دريافته­باشد و حرکت­هاي فرانيمايي و جريان­هاي بعد از نيما را پيگيري کرده­باشد غزل را فقط در نقش دلي­دلي خواهد­پذيرفت!! صحبتي که دوست عزيزمن آقاي بهمني مي­کند که مي­گويد «فلاني نيماي ديگري خواهد­بود» حتّي اشتباه تازه­اي هم نيست، يعني اشتباه آقاي بهمني اشتباهي درجه يک نيست، اشتباه درجه دو است. قبل­از او آقاي دکتر«علي­محمد حق­شناس» اين اشتباه را در مورد «سيمين بهبهاني» کرد که «سيمين نيماي غزل است.» سفيدي­ها را بايد بگذاريم که مردم بخوانند! چون­ که اگر مجدّداً سيميني بيايد در غزل و آن را نيمايي کند غزلي وجود نخواهد­داشت يا لااقل به حاشيه خواهد­رفت.

من با آن چيزي که در غزل مطرح مي­شود، با آن عاشقيّتي که در آن است، وبا آن تغني­اي که در غزل وجود دارد و در مولّف غزل مطرح مي­شود سر همسازگاري صددرصد دارم، نه­به­اين­دليل که روحيه­ام خيلي تغزّلي است و شايد هم به همين دليل؛ امّا اين تغزّل آفاق گسترده­تري را بايد داشته­باشد، امّا چون معتقد به حضور انواع آدم­ها هستم معتقدم که هر­کسي دلش مي­خواهد غزل بگويد؛ به ما چه!؟

س: من با خيلي از اين حرف­ها مخالفم. اتّفاقاً اگر ما با غزلي مشکل داشته­باشيم همان تغزّلات و عاشقيّت­هاي مورد­ علاقه­ي شماست. مشکل ما با همان غزلي است که حاشيه است و نياز انسان امروز نيست. امّا اگر ما تنها قالب غزل را به­کار ببنديم و به فکر فلسفه­اي تازه و طرحي نو باشيم کنارگذاشتن آن در ادبيّات امروز بي­رحمي بزرگ­تري است. البتّه کساني که نمي­توانند واقعاً با وزن و قافيه کنار بيايند و قدرتش را ندارند، برايشان محدوديّت ايجاد مي­شود و مي­روند سراغ قالب­هاي ديگر و گاهي موفّق هم مي­شوند. ولي حرف اصلي من اين است که شما فکر کنيد غزل محدوديّت دارد (البتّه­که غزل محدوديّت­هايي از جمله قافيه و وزن دارد) ولي اين دقيقاً نماد دنياي بيروني ماست. ما در جامعه­ي مدرن، اراده­ي معطوف­به قدرت را داريم که هويّت­هاي فردي را در زير خود له مي­کند. مثلاً من مي­خواهم همين­جا روسري­ام را در­بياورم و راحت بنشينم (دارم مثال مي­زنم البتّه) ولي چون زوري از بالا بر من اعمال مي­شود اين کار را نمي­کنم! زور قالب غزل که شما اينقدر رويش مانور مي­دهيد دقيقاً بازتاب همين وضعيت است.

ج: من نمي­توانم قبول کنم. وجود يا عدم­وجود روسري يا توسري هيچ غزلي را پست­مدرن نمي­کند!

س: چه­کسي از روسري حرف­زد؟ اين يک مثال و نماد است! ما مي­خواهيم چارچوب جامعه­ي بيروني را نشان بدهيم؛ اصلاً بايد اوّل ساختاري داشته­باشيم تا بخواهيم آن را بشکنيم. ما در غزل اين تفکّرات را پياده مي­کنيم امّا هر­چه دست­و­پا مي­زنيم اين تلاش در نطفه خفه مي­شود و دست­آخر تفکّر در مقابل چارچوب خاموش مي­ماند(دقيقاً بازتاب تفکّر پست­مدرن در جامعه­ي مدرن­زده!) البتّه گاهي نيز منجر ­به شورش در­ مقابل قالب مي­شود که مثال فراوان است.

ج: دنياي واقعي الزامات خاصّ خودش را دارد، دنياي هنر هم در بعضي جوامع محدوديّت خودش را. امّا هنر کلاً در­صدد ايجاد واقعيت­هاي ديگري است نه صرفاً بيان واقعيّت­هاي موجود. اصولاً کار هنر اگر فقط در حوزه­ي بيان واقعيّت موجود باشد، هنر نيست و امّا تا رسيدن به تفکّري پست­مدرنيستي خيلي راه است.

س: نه، اينها در ­کنار هم قرار­دارند. من مي­توانم براي شما غزل پست­مدرني را مثال بزنم که خيلي از مؤلّفه­هاي شعري مورد­نظر شما را رعايت­کرده؛ از فرم، ترفندهاي­زباني، شکست روايت و زمان، شخصيت­پردازي­هاي زيرپوستي و... گرفته تا تفکّر که جدا از باقي فاکتورهاي زيبايي­شناسي در رأس و تعامل هميشگي با عناصر ديگر وجود­ دارد!

ج: اگر تمام اينها هم انجام بشود باز ­هم به چيزي فراتر ­از اين نياز است. ما با دانستن قواعد آفرينش اثر پست­مدرن، نمي­توانيم يک اثر پست­مدرن را خلق کنيم؛ يعني مؤلّفه­هاي تعبيه­شده در يک اثر مي­تواند اثري را پست­مدرن يا غيرپست­مدرن جلوه­دهد؛ ضمن­اينکه اصلاً چه ضرورتي دارد که ما خودمان را به­ دردسر بيندازيم که غزل­ها يا شعرهايمان پست­مدرن است يا نيست؟ اگر هست که مردم خواهند­گفت.

س: ضرورتي وجود ندارد! شما و بسياري از منتقدين عزيز هستيد که به­جاي نقد جزءگراي اشعار تنها به نقد نام جريان مي­پردازيد! اين غزل­امروز است و دارد به حياتش ادامه مي­دهد. پس مي­گوييد غزل­امروز بايد چه­کار ­کند؟

ج: با صداي بلند مي­گويم جوان­ترها عمر هنري­شان را با اين شبه­موج­بازي­ها تلف­نکنند! من فکر مي­کنم که ارزش هنري مثلاً حسين­منزوي بايد بيش­ از اين­ که هست باشد. چه­کسي او را قبول­دارد؟ اين معتادان به غزل هستند که به غزل منزوي استناد مي­کنند نه خواننده­هاي جدّي شعر معاصر! چرا؟ چون غزل منزوي عسل است و نمي­شود زياد خورد.

س: من امّا اعتقاد ندارم که غزل­هاي ما عسل است.

ج: غزل پست­مدرن­هاي شما متاسّفانه عسل هم نيست!

س: من خوشبختانه­اش را مي­گويم. غزل­امروز سعي در خوشحال­کردن مخاطب و شيرين­کردن دهانش ندارد. سعي دارد او را به فکر فرو­ببرد و تلخي دنياي امروز را به ­يادش بياورد؛ کدام عسلي مي­تواند اين کار را بکند؟!

ج: غزل­هاي شما از اين عسل­هاي تقلّبي است که مثلاً يک­عدّه بچّه مي­آيند جلوي آدم را مي­گيرند که فلان و بهمان... وقتي زير­ زبانشان مي­روي مي­گويند اينها را با شيره­ي ­انجير درست­کرده­ايم! شايد اسم ديگر عسل تقلّبي، غزل پست­مدرن شما باشد. مي­بخشيد البتّه!

س: اصلاً بر ­فرض محال، غزل آن چيزهايي است که شما مي­گوييد. يک قاعده­ي فقهي وجود­دارد به­نام «دفع افسد به کمک فساد». غزل دارد سروده مي­شود، چه خوشتان بيايد چه­نيايد! بايد غزلي را انتخاب کنيم که پشتش تفکّر باشد، شاعرش جهان­بيني داشته­باشد، خلّاقيت داشته­باشد يا اينکه بچسبيم به همان شعرهاي لب و دهن و چشم معشوق که شما از آنها تعريف مي­کرديد؟

ج: بخوانيد. اوّلاً کي گفته لب و دهن و چشم معشوق چيز بدي است؟ ثانياً شما هر­چي را دوست­داريد بخوانيد!

س: شما چطور؟ اگر مجبور باشيد بخوانيد کدام مناسب­تراست؟ و از­ اين­گذشته، ما ­که نگفتيم غزل پست­مدرن شعر ابد تاريخ است... ما مي­گوييم دوراني است که بايد تجربه شود؛ نياز حال­حاضر غزل است؛ در­ صورتي ­که ممکن است اصلاً نتواند کاري انجام­دهد.

ج: به­گمان من اگر کسي بتواند در حدّ و جدّ شعف­انگيز مولانا باشد حق­دارد از غزل پست­مدرن حرف بزند.

س: اتّفاقاً آقاي موسوي هم در مقالات «تبارشناسي»اش از مولانا به­عنوان يکي از پايه­گذاران «غزل پست­مدرن» نام­مي­برد و تقريباً يک مقاله­ي کامل را به او اختصاص مي­دهد امّا حرف من اين است که اين جريان به­ شکل گسترده­ي خودش تنها ده سال است شروع شده؛ آيا نبايد به آن فرصت داد که اين اتّفاقي که شما مي­گوييد رخ­بدهد؟

ج: هر اتّفاقي در دنيا ممکن است بيفتد. شما کتاب خاطره­ي دلبرکان غمگين من «مارکز» را بخوانيد، مي­بينيد چيز عجيبي اتّفاق نيفتاده در­عين­حال اتّفاق افتاده. تفکّر تاليفي مارکز انسان ِدر لحظه­ي احتضار را به زندگي دعوت مي­کند. فعلاً با جنبه­هاي صوري کتاب کار ­ندارم. هرچيز توي دنيا ممکن است اتّفاق بيفتد. در عرصه­ي شعر­نو و ديگر گونه­هاي غير­قالبي لزوماً خوش­بين نيستم و تأييد نمي­کنم؛ در­مورد غزل هم همينطور.

س: من فکر مي­کنم که اينها دارند موازي پيش مي­روند. مگر شما انتظار داريد بعدها چند­تا نخبه در شعر سپيد به­وجود بيايند؟ در مورد غزل هم همينطوراست.

ج: لطفاً اين­همه خط­کشي نکنيد! غزل، شعر سپيد! شما بايد بدانيد که من در بيست، سي­سال اخير حتّي يک شعر سپيد يا نيمايي نگفته­ام. کار من به نوعي فراروي از اصول نيمايي است، به­ويژه در زمينه­ي وزن که من به تکثّر و تنوّع اوزان مي­انديشم و البتّه به امکانات موسيقيايي شعر غير­موزون!

س: يکي از مشکلات ما اين است که شده­ايم چوب دوسرنجس! ما را کلاسيک­سراها قبول ندارند و مي­گويند شما سپيد­سرا هستيد و در شعر اداواطوارهاي آنها را در­مي­آوريد و از طرفي هم سپيد­سراها مي­گويند چرا اين نوآوري­ها را در قالب سپيد نمي­آوريد و در قالب محدودي مثل غزل کار­مي­کنيد.

ج: ادا دربياوريد! چه عيبي دارد؟!

س: منظورم از ادا، در معناي منفي آن بود.

ج: فکر مي­کنم اين دوستان به­جاي­اينکه تفاوت­ها را تقويت کنند مشابهات را دارند تقويت مي­کنند. همه دارند مثل هم شعر مي­گويند.

س: اين عيب است؟

ج: چي؟

س: اين شبيه­هم­گفتن.

ج: بله، البتّه در­ مقطع جواني عيب نيست امّا در غير­جواني عيب است.

س: امّا اين جريان در معناي متمرکز خود تنها يک دهه است که شروع شده! شما سه شاعر کلاسيک­مان را در فاصله­ي زماني يک قرن در­ نظر بگيريد: سعدي، خواجو و حافظ! چقدر بين اينها شباهت مي­بينيد؟ تازه در يک قرن اين سه تا نخبه بوده­اند که باقي­مانده­اند. خيلي­ها هم بوده­اند که فيد شده­اند. شما شباهت را در شعر آنها توجيه مي­کنيد امّا بين ده نفر در يک­دهه نه؟!!

ج: يک­جاهايي استدلال پايش چوبين مي­شود؛ يعني من آمادگي استدلال نداشتم؛ اين شهودي است که من دارم! شهودي نيست که از عالم بالا آمده­باشد بلکه نتيجه­ي تجربه­هايي است که در يک لحظه متولّد مي­شود و بر انسان حادث مي­شود. تفکّر و شيوه­ي آفرينشي مستقل اين سه شاعر، شباهت­هاي محتمل را کمرنگ مي­کند.

س: کدام استقلال؟ واقعاً شباهت تفکّر، زبان و... خواجو و حافظ بيشتر است يا سردمداران جريان غزل پست­مدرن؟

ج: تصوّرم اين است که نيازي به «وحشي­بافقي» ديگري نداريم و بعيد است بافقي ديگري از اين­نسل به وجود بيايد.

س: از کدام لحاظ؟ به­ چه دليلي؟

ج: با آن حضور هنري نه­چندان نخبه­گرايانه وحشي­بافقي و يک­جور عوام­گرايي جذّاب که در آن است؛ ولي به­هر­حال پديد­آمدن چنين نخبه­هاي بعيدي باعث دلخوشي من مي­شود. بنابراين براي بار ­چندم به اين دوستان غزلسرا که تب پيشرو­بودن دارند مي­گويم: شما پشت چراغ­قرمزها ايستاده­ايد آن ­هم در­ جايي که ما با شعري روبه­رو هستيم (غير­پست­مدرن) که به آن مي­گوييم شعر ­آوانگارد يعني شعري که مي­آيد سردمداري مي­کند و مرزهاي معهود را مي­شکند و وارد خط­هاي قرمز مي­شود. (بحث شعر پست­مدرن که جاي خودش را دارد(

س: چرا اينطوري فکر مي­کنيد؟

ج: شما از من خواسته­ايد! در خياباني که چراغ­قرمز در گوشه­گوشه­ي آن نصب­شده شما مجبوريد مدام توقّف کنيد. غزل پر از چراغ­قرمز است!

س: شما فکر کنيد اينها غزل نيست؛ اگر من اينها را طوري از هم باز کنم که نه وزن و نه قافيه داشته­باشند چي؟ اگر تفکّر اين شعرها را در سپيد پياده کنم چي؟

ج: من مي­گويم اينها غزلند! فقط غزل!
س: در بعضي موارد قافيه در اين کارها ملموس نيست؛ مثلاً در مثنوي...

ج: شعر کلاً در هر­گونه­اش بايد همزمان با زمان پيش­برود. غزل به­دليل قالبي­بودنش از عهده­ي اين کار برنمي­آيد. همراه زمان بودن به­هر­حال هوش، فراست، جسارت، بينش و اشراف به قالب­ها و قالب­شکني مي­خواهد. دوستان شما بازي­هاي زباني را با لفّاظي اشتباه گرفته­اند؛ مثلاً از بازي زباني که مي­تواند يکي از خصوصيات شعر پست­مدرن باشد، تلقّي ديگري دارند. حالا بر­اساس خوانده­ها يا هر­چيزي... علاوه ­بر ­اين با توسّل به اسباب و ابزار جهان صنعتي که کار تازه­اي نيست فکر مي­کنند به شعر پست­مدرن رسيده­اند!

س: مطمئنّيد؟! مي­شود مثال بزنيد؟

ج: در مجلّه­ي شما فراوان بود. من زير آنها خط کشيده­ام که همراهم نيست. در زمان قاجاريه کلمه­هاي مدرن مي­آوردند در شعر و فکر مي­کردند شعر، مدرن مي­شود امّا گاه پيش­آمده که بعضي از غزل­هاي دوستان شما مرا به حيرت انداخته است. امّا غزل پست­مدرن؟ چه عرض کنم؟

س: من فکر مي­کنم بايد به ما فرصت داده­شود و به­جاي نقدهاي فلّه­اي و مخالفت­هاي کورکورانه، ما را بخوانند. خيلي­ها اصلاً شعرها و مقالات دوستان ما را مطالعه نمي­کنند؛ فقط گوششان را مي­گيرند، چشمشان را مي­بندند و طوطي­وار فرياد مي­زنند: مرگ بر غزل پست­مدرن! يادم مي­آيد که يکي از دوستان من مقاله­اي اجتماعي که نه ربطي به غزل داشت و نه ربطي به پست­مدرن به نام «پيش­درآمدي بر مقوله­ي اخلاق و روشنفکري» نوشته بود. مسئول يکي از همان مجلّاتي که فقط شعر­آزاد چاپ مي­کند گفته­بود: فعلاً نمي­خواهم از غزلسراها مطلبي بگذارم!!! به­نظر شما جالب نيست؟

ج: اين عملکرد هم اشتباه است؛ بالاخره در صحبت­هاي من هم شايد جزميت­هايي به ­چشم بخورد که حاصل زندگي در اين جامعه است؛ در­عين حال فکر مي­کنم چه اصراري­ست که اين ­همه غوغا بر­پا کنيم که پست­مدرن کار مي­کنيم؟ در مصاحبه­اي که سال گذشته با روزنامه­ي اعتماد داشتم از من پرسيدند: شما خودتان را شاعر پست­مدرني مي­دانيد يا نه؟ گفتم: من که نبايد خودم را چنين و چنان بدانم؛ تازه اگر ­هم بدانم چه ­مي­شود؟

س: فکر نمي­کنم هيچ­کس جز مخالفين ما روي اسم پست­مدرن اينقدر مانور داده باشند! مّا حتّي گاهي خوانده هم نمي­شويم.

ج: براي­ اينکه غزل مي­گوييد!! مگر فقط بايد روي زمين چمباتمه بزنيم؟ انواع و اقسام نشستن داريم. شما آمده­ايد و کورترين نقطه را گرفته­ايد و مي­گوييد مي­خواهيم از اين نقطه نورافشاني کنيم. من در کارهاي شما و سردمداران اين مجلّه چيزي به­جز خودنمايي موجّه جوانانه نديدم. امّا خطري تهديدتان مي­کند؛ همان خطري که منزوي را تهديد کرد؛ همان­که بهمني، سايه و سيمين را تهديد کرد. سيمين با انبوه غزل­ها و اعتباري که در جامعه­ي ادبي ما دارد در ­مقابل دو کتاب ويرايش­نشده­ي فروغ فرخزاد کم مي­آورد؛ حالا سيصد وزن اضافه کرده ­باشد. اين يک غبن تاريخي است. يا به عنوان مثال آقاي ­بهمني جسارت و استعدادش را داشت که برود و آفاق جديد را تجربه کند، امّا... . پيشرو­بودن شما هم يک لفظ است. شما آمده­ايد و خانه­هاي کلنگي را با نقّاشي جديد آراسته­ايد.

س: ما که اعتقاد داريم اين خانه را کوبيده­ايم و بر ­زمين آن بنايي نو ساخته­ايم. امّا اگر مثال شما هم درست باشد مگر پست­مدرن دقيقاً همين نيست؟

ج: اصرار شما براي اينکه پست­مدرن باشيد جاي تعجّب دارد!

س: ما اصرار نداريم.

ج: مردم بايد به شما بگويند. ببينيد مجلّه شما...

س: در ادبيّات امروز ما بيشتر علاقه­مند داريم تا مخاطب جدّي! به آينده­اي اميدواريم که کساني باشند که بيايند و قابليّت­هاي شعرهاي ما را کشف­کنند. نمي­دانم در مجلّه، شعري از فاطمه­ي اختصاري هست با نام «زير درخت گلابي» يا نه؟ در اين شعر چند زن دارند روي مجلّه­هاي مُد سبزي پاک مي­کنند و از دغدغه­هاي خودشان مي­گويند. آخر شعر هم قورمه­سبزي پخته مي­شود که يعني تمام آن دغدغه­ها به معمولي­ترين اتّفاق زندگي هر زن ختم مي­شود و بعد پرده­ها مي­افتد که سه نوع خوانش مختلف را بر­ اثر حکمفرما مي­کند... اين شعر بدون­شک اين تفکّر را در خود دارد. اين خانم خودش نيامده به من بگويد که «ليلا اکرمي» من اين کارها را کرده­ام؛ فيمينيسم و فلان فلسفه را آورده­ام و... ولي من اين­ها را از شعرش درک مي­کنم.

ج: خب هر چيزي مي­تواند چيزهاي ديگري را تداعي­کند. من هم الان يک راه­ فرار و امکاني مي­گذارم، چون­ که ما نمي­توانيم آينده را پيش­بيني کنيم و حداقل من نمي­خواهم بگويم هيچ راهي وجود­ندارد. وجه­غالب تفکّر شهودي و تجربه و توصيه­ي من اين است که حتّي اگر چنين اتّفاقاتي هم در غزل بيافتد بيش ­از شعري در اشکالي ديگر ضربه خواهد­خورد. مثلاً نيما اگر در دو شعر تکرارهايي داشته­باشد، ديرتر برملا مي­شود تا در يک غزل! امّا حيفم­مي­آيد که مثلاً آقاي بهمني مي­گويد: «تو مهدي­موسوي فلاني، بهماني» تثبيتش مي­کند يا «سعيد­ميرزايي تو نيماي فلاني!» به­گمان من تمام غزلسراهاي معاصر نيمه­تمام مانده­اند؛ يعني نيمه­ي ديگر استعدادشان را به دليل گرفتاري در زنجيره اعتيادهاي نگارشي از­دست­داده­اند.

س: اين تفکّر در شما شکل­گرفته و من­ هم کاري نمي­توانم بکنم امّا با شما موافق نيستم و از همين «مهدي­موسوي» برايتان مثال مي­زنم:

... و سيم پاره­شده زير پاي بچّه­ي بد

ميان زن... و تقلّاي تلخ تلويزيون

اصلاً از تکنيک­هاي اين شعر صحبت نمي­کنم که مثلاً با آوردن «وَ» مفتوح به­جاي «و» با خوانش معمول ضمّه، بعد ­از سه­نقطه پارگي را اجرا­مي­کند يا واج­آرايي حروف «ت» و «ل» در سه کلمه­ي پاياني چه حسّي را منعکس مي­کند يا... فقط بدون توجّه به فرم پيچيده و شخصيت­پردازي­ها و... در کلّ شعر، همين بيت را بررسي کنيد! تلويزيون نماد رسانه­هاي جمعي دنياي مدرن و يکسان­سازي، زن نماد موجود استثمار­شده و از­خود­بيگانه­اي که به اراده­ي معطوف­به­قدرت تن­داده، و بچّه به ­شيوه­ي «سالينجر»ي خودش نماد رهايي و عرفان! آيا فلسفه­ي اين بيت که کاملاً غيرمستقيم و با نمادها نشان­داده مي­شود تحميلي­ست يا تفکّري­ست که همه­ي ما روشنفکرها با سلّول­سلّولمان حس کرده­ايم؟!

اصلاً بيت ديگري از ايشان را مثال مي­زنم:

سکينه خانم من سيم ظرفشويي کو؟!

کجاست جاروبرقيت مادمازل ژاکلين؟!!

بي­هيچ اشاره­ي مستقيمي نشان­مي­دهد که مدرنيسم وارد­نشده بلکه تنها ابزارهاي مدرن وارد­شده­اند و تفکّر هيچ تغييري نکرده­است. در­واقع...

ج: خنده­دار است!

س: چرا؟ چون سکينه­خانم دارد؟!

ج: خنده داراست نه به ­اين دليل که سکينه­خانم دارد! به­اين دليل که فکر مي­کند پست­مدرنيزه شده و اين­که بخواهد ادّعا کند در اين دنياي پر ­از آثار شگرف... جوانانه است! و من مي­گويم مبادا دوباره شاهد آدم­هاي نيمه­تمام باشيم؛ حتّي آدمي مثل «قيصر­امين­پور» که من فکر مي­کنم به خودش ظلم کرده­است. کلّ کارهايش را خواندم؛ شاعري صاحب­قدرت و آدمي شوريده بود، امّا او بايد در راه کشف­هاي نشده­اي گام برمي­داشت.

س: فکر مي­کنم بهتر است از اين بحث خارج شويم. اصلاً آينده­ي غزل پست­مدرن را چگونه مي­بينيد؟

ج: آينده­اش، آينده­ي اين حرکت­ها، در­واقع از منظري مثبت اين است که شاعراني که بااستعدادند، بعدها خواهند­گفت: اي کاش ما حرف­هاي باباچاهي را گوش مي ­کرديم. و آن­هايي هم که خيلي غرق خودشان هستند خواهند­گفت: يک بابايي مثل باباچاهي همين حرف­ها را قبلاً زده­بود.

س: اصولاً کلاسيک­کارها با کارگاه موافق نيستند ولي ما موافقيم و فکر مي­کنيم کارگاه اثر مثبتي مي­تواند داشته­باشد و تمريني است براي آماده­بودن و هدايت ذهن بچّه­ها. نظر شما چيست؟

ج: انگيزه­ي من براي تشکيل کارگاه اوّلاً پيشنهاد دوستانم بوده؛ چه کارگاه جديد چه کارگاه قديمي. زندگي غير­ادبي­ام هم به موازات زندگي ادبي­ام حرکت مي­کند و تأليفات من يک­جور شغل من هم حساب مي­شود. امّا درمورد کارگاه، به­رغم اينکه موسّسش حقّ­الزحمه مي­گيرد و من هم در اين جرم! شريکم؛ خالصانه بگويم براي اين­که با جوان­ها سر­و­کار داشته­باشم، کارگاه را بهانه قرار­داده­ام.

امّا اين کارگاه چه­کاري مي­کند؟ من در جلسات نخست به کارآموزان مي­گويم کلاس­هاي من تضميني است؛ مثل کلاس کنکور! تضميني از اين ­لحاظ که شما در جلسه­ي سوّم و چهارم از ­نظر برخورد و مواجهه با شعر به يک ارتقاء فکري خواهيد­رسيد. امّا اينکه تضمين کنم شما شاعران بزرگي مي­شويد، کمي خنده­دار است. بزرگي، از در ديگري وارد مي­شود.

س: شما براي پخش کتاب­هايتان چه­ مي­کنيد؟ مشکلات خاصّي نداريد؟ البتّه شما «علي بابا­چاهي» هستيد و احتمالاً مشکلي نداريد، امّا ما... من سفري داشتم به تربت­حيدريه؛ باور مي­کنيد کتاب­هاي پيشروي آنجا محدود­شده به فروغ و اخوان و نهايتاً شاملو... يادتان باشد که تربت بعد از مشهد بزرگترين شهر «خراسان­رضوي» است!

ج: مي­توانم بگويم که نه، يعني کارهايي که من چاپ کرده­ام غالباً پيشنهاد من به ناشر يا ناشر به من بوده. البتّه در­مورد کتاب­هاي غير­شعري­ام، من طرح کلّي کتاب را با ناشر در ­ميان مي­گذاشتم و بعد­ از امضاء قرارداد، شروع­ به نوشتن مي­کردم. با نشر ثالث، ويستار و مرواريد همکاري داشته­ام که مشکل پخش نداشته­اند. امّا ناشرهاي شهرستاني در توزيع کتاب­هاي من کارکرد موفّقي نداشته­اند.

س: چند­تا سؤال زرد بپرسم؟

ج: بپرسيد. خيلي خوب است.

س: شاعر کلاسيکي هست که دوستش داشته­باشيد و شعرهايش رابخوانيد؟

ج: کلاسيک يعني چي؟

س: يعني شاعران قالب­هاي کلاسيک در قرن­هاي پيش.

ج: به­دليل اين­که رشته­ام ادبيّات­فارسي بوده و در مراکز دانشگاهي خواندن متون کلاسيک براي من شغل محسوب مي­شده! با بيشتر کلاسيک­ها محشور­بوده­ام؛ از حزين­لاهيجي تا وحشي­بافقي تا بقيه که ضمن صحبت­هايم به آنها اشاره­شد.

س: از­ بين معاصرين سپيدسرا چه­کساني را ترجيح­مي­دهيد؟ غزلسرا که فکر نکنم...

ج: چرا، غزلسرا چرا!

س: در بين غزلسرايان معاصر از چه­کساني مي­خوانيد؟

ج: هر غزل خوبي را که نوشته مي­شود دوست دارم. فرق­نمي­کند! گاه در ميهماني­ها که البتّه کم مي­روم، جواني غزلي را مي­خواند که مرا شديداً به تحسين وا­مي­دارد. شعر همه­ي غزلسراهايي که در صحبتم به آن­ها اشاره­کردم يا ظاهراً از آن­ها انتقاد کردم را دوست دارم و البتّه هستند افرادي که از ­قلم افتاده­باشند. مثلاً از «مهدي­موسوي» که صحبتش شد کمتر خوانده­ام.

س: کتاب «فرشته­ها خودكشي كردند» مهدي­موسوي را نخوانده­ايد؟

ج: نه.

س: کاش برايتان مي­آوردم.

س: ممنون! صحبت ديگري نداريد؟

ج: نه! برايم جالب بود.

س: خيلي لطف­کرديد.

 

مصاحبه­گر: ليلا اکرمی (با تشکر ويژه از مجتبی پورطالبيان)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 13:4  توسط ابراهیم اسماعیلی اراضی  | 

سلام. مدتی پیش دوست و همکار اینروزهایم زهیر توکلی 3-4مجموعه شعر از مجموعههایی که سوره مهر منتشر کرده را لطف کرد و خواست که درباره آنها چیزهایی بنویسم. از بین این مجموعه‌ها قبلا درباره مجموعه غلامرضا طریقی نوشتم و دیدید. این بار به مجموعه‌ای دیگر پرداخته‌ام با این مقدمه که فکر می‌کنم یکی از مشکلات ما در نقد شعر کلاسیک، بسندگی به کلیات است؛ آفتی که باعث شده هیچ‌وقت معیارهای تحلیلی درست‌ودرمانی برای نقد شعر کلاسیک نداشته باشیم. در این مطلب سعی کردهام با پرداختن به زاویه‌ای خاص از غزل‌های یک شاعر، به سهم خودم در رفع نقیصه کلی‌گویی بکوشم. ضمنا این مطلب به طور خلاصه‌شده در صفحه شعر هفته گذشته روزنامه همشهری(چهارشنبه) منتشر شد. امیدوارم دوستان اگر علاقه‌ای به خواندن نقد مجموعه هم ندارند درباره آنچه درباره ردیف‌های اسمی و مبتنی بر اسم آمده نظرشان را دریغ نکنند.

 

 

...اما گفتن‌اش سخت است

علي‌محمد مؤدب در سال‌هاي اخير به عنوان شاعري كه بيشتر در قالب‌هاي سپيد و نيمايي مي‌نويسد و نسبت به خيلي‌ها خوب هم مي‌نويسد شناخته شده است اما بهانه نگارش اين مطلب به حوزه ویژه فعالیت مودب یعنی شعر سپید ربطی ندارد؛ «الف‌هاي غلط» ‌مجموعه‌اي از غزل‌هاي اوست که از سوی انتشارات سوره مهر حوزه هنری به همراه چند مجموعه شعر دیگر به چاپ رسیده و در این مطلب به آن پرداخته خواهد شد.

از شاعر این مجموعه پیش‌تر نیز غزل‌هایی در مطبوعات دیده شده بود ولی «الف‌های غلط» فرصتی است که بتوان به تجربه‌های مودب در قالب غزل، نگاهی فراگیر انداخت.

در این مجموعه شايد بيش از هر چيز، بسامد بالاي رديف‌هاي اسمي يا مبتني ‌بر اسم جلب‌توجه كند. البته ذكر اين نكته نيز لازم مي‌نمايد كه - شايد به اين دليل كه مؤدب كمتر غزل مي‌نويسد- ظاهرا تجربه‌هاي جمع‌آمده در اين مجموعه، مربوط به دوره‌اي نسبتا طولاني است؛ نتیجه‌ای که از مقایسه ویژگی‌های تجربه‌های مودب در این مجموعه به‌راحتی به دست می‌آید. برخورد مودب با ردیف‌های اسمی نیز می‌تواند بخشی از این قیاس باشد که با توجه به دوران نسبتا طولانی نوشته‌شدن غزل‌ها، بالا و پایین‌هایی نیز دارد.

بنا بر يك دستور نانوشته كه ظاهرا دستوري درست هم هست، معمولا در مجموعه‌هاي غزل، صفحه‌هاي ابتدايي به بهترين غزل‌ها اختصاص مي‌يابد و در «الف‌ها...» نيز اين دستور رعايت شده و به نوعي حسن‌گشايش انجاميده است.

اولين غزل مجموعه (ص8) را شايد بتوان رستگارترين غزل مؤدب در اين مجموعه دانست. در اين غزل، رديف «ابر بگذار» ‌در قياس با ساير رديف‌هاي مجموعه خيلي موفق‌تر است چراكه خواه‌ناخواه مي‌تواند اتمسفري ايجاد كند كه به تاويل‌پذيري بينجامد. البته اين پتانسيل تنها به اضافه‌شدن فعل «بگذار» به «ابر» محدود نمي‌شود و قاعدتا به ميزان پديدگي واژه رديف‌(ابر) در زبان نيز مربوط است؛ خاصيتي كه باورپذيري بيشتري را نيز رقم مي‌زند؛ باورپذيري در منطقي شاعرانه. از سوي ديگر نيز بديهي است كه زاويه ديد شاعر در اثر، مهم‌ترين كاركرد را دارد. به نظر مي‌رسد اين غزل در روزگاري كه نگاه و قلم شاعر تواناتر شده‌اند نوشته شده و به همين دليل بيش از آنكه قالب چموشي كند، شاعر قدرت‌نمايي كرده است.

در ابتدا و انتهايش ابر بگذار
تشنه است سال من؛ برايش ابر بگذار
خشك است دنيايم، كمي ديوانه‌اش كن
دور سر ديوانه‌هايش ابر بگذار
روي سرشان كاسه‌اي پر از ستاره
تا نشكنندش، لابه‌لايش ابر بگذار
توي سرم يك غده هست اندازه‌ي ماه
بردارش از آن تو، به جايش ابر بگذار
حالا دلم درياست، اهل دل كه هستي؟
توفاني‌اش كن، در هوايش ابر بگذار...

برجسته‌ترين وجهي كه اين غزل را خواندني و چندبارخواندني كرده است، استفاده درست از رديف در زنجيره تداعي‌هاست كه با انتخاب زبان و لحني كاملا مناسب به سرانجام رسيده است. شاعر حتي در بيت سوم براي رسيدن به لحني نزديك به عاميانه و حتي موسيقي محاوره، قدري وزن را ناديده گرفته كه به نظر مي‌رسد به نتيجه قابل قبولي نيز رسيده باشد. البته به نظر می‌رسد مودب در دو بیت انتهای غزل سعی کرده با جمع‌کردن فضا، به فرمی متشکل دست پیدا کند ولی این دو بیت به اندازه بیت‌های قبلی جاندار از آب درنیامده‌اند:

... این موج گیسو خوب می‌گیرد دلم را

قلاب کن، طعمه برایش ابر بگذار

نم‌نم دلم آرام می‌گیرد، سه، دو، یک

خورشید را بردار جایش ابر بگذار

در مجموع مي‌توان گفت كه رديف «ابر بگذار» در قياس با ساير رديف‌ها، بيشتر به مؤدب جواب داده است. براي بررسي بهتر، مي‌توان رديف اين غزل را با رديف غزل‌50 مقايسه كرد. واژه «قفسه» حتي با اضافه‌شدن حرف «در» و تبديل‌شدن به رديف «در قفسه» نتوانسته آن‌طور كه بايد، دست شاعر را بگيرد چرا كه اساسا از اتمسفري كه براي «ابر» وجود دارد، برخوردار نيست. من دوست دارم با تعبير «هاله كلمه» از اين پتانسيل ياد كنم؛ هاله‌اي كه «ابر» در سلوك هزاران‌ساله خود در زبان فارسي بر خود تنيده و وجوه مختلفي نيز دارد؛ هاله تصويري، هاله زباني، هاله اسطوره‌اي و... . ولي قفسه از هاله كمرنگ‌تري برخوردار است. در اين بين مي‌توان به نتيجه تازه‌تري نيز رسيد؛ كافي است به اين فكر كنيم كه چرا تجربيات و سلوك دو واژه تا اين حد متفاوت است. يكي از اولين دلايلي كه در اين‌ باره به ذهن مي‌رسد، مجرد يا ملموس‌بودن واژه‌هاست و بهتر بگويم، ميزان مجرد يا ملموس‌بودن آنها. به نظر مي‌رسد اسم‌هايي كه در تطور فرهنگي خود با فضاهاي انتزاعي‌تري دمخور بوده‌اند، مي‌توانند به عنوان رديف، تأويل‌هاي بيشتري بيافرينند؛ نه به اين دليل كه انتزاع و خيال، هر دو به نوعي با ناخودآگاه مرتبط هستند- كه اگر چنين بود، اسامي مجرد، يكسره به عنوان رديف رستگار مي‌شدند- بل به اين دليل كه در پرونده فرهنگي كلمه يا بهتر بگوييم پديده (مجرد يا ملموس‌بودنش باز هم فرقي نمي‌كند) نگره‌هاي مختلفي وجوددارد كه در مواجهه اين نگره‌ها با نگره‌هاي ديگر پديده‌ها مي‌توان به نوعي «فاكتوريل» دست‌ يافت؛ يعني هرچه هر كدام از پديده‌ها از وجوه بيشتري برخوردار باشند، در برخورد با ديگر پديده‌ها، اتفاقات، ‌بيشتر مي‌توانند به تضاعف برسند. اگر تمامی آنچه «قفسه» به عنوان یک پدیده می‌تواند به ذهن مخاطب برساند، تنها شکل صوری پدیده - که تداعی‌ نوعی انضباط خشک را نیز در خود دارد - یا نهایتا تداعی قفس باشد، در پیوند با سایر واژگان (پدیده‌ها) اتفاقی خاص - آن‌چنان که به تنوع بینجامد - نمی‌تواند رخ دهد، در حالی که کافی است به وجوه مختلف واژه (پدیده) ابر در همین غزل توجه کنیم؛ به این نتیجه می‌رسیم که تنیدگی‌های ردیف در تک‌تک ابیات، بی‌دلیل نیست. برای بررسی دقیق‌تر این موضوع، می‌توان به سایر غزل‌های این مجموعه که ردیف اسمی دارند نیز توجه کرد.    

در غزل 6 (صفحه 16) شاعر با انتخاب رديف «كربلا» تكليف سختي به عهده خود گذاشته چراكه اساسا به اين رديف به تعدد پرداخته شده و مواجهه با آن از زاويه‌اي نو آسان نيست؛ ضمن اينكه به نظر مي‌رسد مؤدب اين غزل را در دوران كم‌تجربگي‌اش نوشته باشد چراكه اساسا كليت غزل - آن‌چنان كه بايد- استوار و ويژه نيست.

نکته مهمی که در خصوص این ردیف(کربلا) باید به آن توجه کرد این است که هاله این واژه که بسیار رنگارنگ نیز هست، تا چه حد در برخورد با دیگر پدیده‌هایی که شاعر آنها را به کار می‌گیرد، برانگیخته می‌شود و به بارش شعر می‌رسد. اگر خوب دقت کنیم، خواهیم دید که کارکرد اولیه ردیف در هر بیت به دلیل اضافه‌شدن آن به مضاف، چندان مقبول نیست و در 4مورد، ترکیبات مجرد و ملموسی حاصل می‌شود که شاعر نمی‌تواند آن‌طور که باید و شاید، از پس آنها بربیاید چراکه اساسا این مضاف و مضاف‌الیه‌ها وجهی مشترک و مقبول نمی‌یابند و نه در زبان و نه در پیشینه ذهنی مخاطب از دو پدیده، به تنیدگی نمی‌رسند. جالب اینکه همین غیرطبیعی‌بودن ترکیب‌ها به سایر عناصر شعر هم سرایت می‌کند.

به نظر مي‌رسد مؤدب در برخي غزل‌ها صرف پاسخ‌دادن يك كلمه در پايان يك بيت، آن را به عنوان رديف برگزيده و ساير ابيات را نوشته باشد؛ مثلا رديف «شاخه‌ها» در غزل‌17 (ص30) كه در يك بيت، طبيعي نوشته شده است:

هرچند مثل عاشقي‌ام باد مي‌خورد
پيراهن عروسي تو روي شاخه‌ها

ظاهرا در غزل 28(ص49) هم رديف جالب و كنجكاوي‌برانگيز «مرده‌شور» از جرقه اوليه «مرده مرده‌شور» برآمده است. نكته قابل ذكر اينكه معمولا در آن دسته از غزل‌هاي روايي يا شبه‌روايي كه روايت حول يك پديده (شخصيت، فضا، شيء و...) شكل مي‌گيرد، انتخاب پديده مذكور به عنوان رديف، به نتيجه مقبولي منجر نمي‌شود چراكه شاعر خواه‌ناخواه مجبور است در هر بيت يك بار به آن اشاره كند؛ درست مثل اينكه نويسنده‌اي مجبور باشد در تمامي جملات داستان خود، نام كاراكتر اصلي را عينا بياورد. در اين مورد بايد از انواع ترفندهاي لحني و روايي براي قراردادن پديده مذكور در جايگاه‌هاي گوناگون استفاده شود تا احساس يكنواختي در ذهن مخاطب شكل نگيرد.

اين اتفاق در مواردي كه رديف، پديده‌اي است كه از سوي شاعر و مخاطب كمتر زندگي شده، از اين هم حادتر است و به همان نسبت از شعر هم دور مي‌افتد. به عنوان مثال، در غزل21(صفحه36) باز هم شاعر سراغ یک ردیف اسمی(مرغابی) رفته که باز هم در وضعیت اضافی واقع شده است. این غزل نیز در سایر ابیات، به دلیل گرفتاری شاعر در پردازش تصاویر و مضامین، مخاطب را به یاد سروده‌های حکیمانه‌ای می‌اندازد که با بهانه‌قراردادن یک پدیده و بدون قرارگرفتن در زاویه‌ای شاعرانه قصد دارند شنونده یا خواننده را متوجه اصلی حکمی- اخلاقی کنند.

مهم‌ترين آفتي كه هر شاعري در مواجهه با چنين رديف‌هايي گرفتار آن مي‌شود، مجبورشدن به تك‌بيت‌سرايي است چراكه علاوه بر اينكه بايد بتواند قوافي مناسب برگزيند، اينكه تركيب قافيه انتخابي با رديف سر از كجا دربياورد هم خيلي مهم است و در همين تنگناهاست كه گاهي عنصر اصلي نوشتن يعني زبان هم ناديده گرفته مي‌شود:

مرام مادگی این است؛ بوقلمونی احوال

نداری سیر سیمرغانه چشم از بال مرغابی

در غزل‌30 (ص‌52) رديف «دوتا درخت» رستگارتر است چراكه يكي از مضامين اصلي غزل، تكرار است و رديف، در تكرارشدن خود، با اين مضمون پيوند مي‌خورد.

در غزل 38(ص66) رديف «بوق» خيلي خوب انتخاب شده تا بتواند بار خيلي از نگفتني‌ها را به دوش بكشد؛ نگفتني‌هايي كه شايد در آزارندگي مداوم رديف و پشت‌ سروصداهاي خياباني با دقتي درخور شنيده شوند.

اما از رديف‌ها كه بگذريم، «الف‌هاي غلط» در مجموع قابل توجه است چراكه اساسا نگاه مؤدب به عنوان يك شاعر قابل، پيشنهادهاي فراواني را پيش روي غزلسراياني مي‌گذارد كه شعر را هنوز در سطرها مي‌جويند و نهايتا پيداكردن اسلوب تناسبي، مي‌تواند آنها را راضي نگه دارد. مؤدب در آن دسته از غزل‌ها كه حاصل روزگار شاعري‌اش است، كمتر جوهر شعر را فراموش كرده و در همين برهه‌هاست كه مي‌توان غزل‌هايش را قابل توجه دانست. نمونه را نگاه دوباره‌اي به همان غزل1(ص89) كافي است؛ اگرچه مثال‌هاي ديگر نيز كم نيستند. و البته مؤدب در نوشتن سطرها هم توانايي‌هايش را به رخ كشيده است:

ما نداریم سر یکسره هابیل‌شدن

سنگ البته زیاد است و برادر هم هست

***

تک‌درختی خسته‌ام، جاری شو بر من چون نسیمی

بلکه در دست نوازش‌ها سروگوشم بجنبد

***

ما مانده‌ایم چون رمه‌هایی رهاشده

در گرگ‌ومیش ذهن شبان‌های مختلف

 

خلاصه اينكه اي كاش مؤدب باز هم غزل بنويسد و زياد هم بنويسد چرا كه در روزگار ما پرداختن جدي به اين قالب، حوصله و ذوق مي‌خواهد؛ آنچه در قلم و ذهن مؤدب هست. نگاهي به غزل‌هاي «الف‌هاي غلط» (جز چند تا از آنها كه ظاهرا پيش‌تر نوشته‌شده‌اند) گواهي مي‌دهد به اينكه شاعري جدي مثل مؤدب امكاناتي ويژه را در اين قالب يافته كه در ديگر اشكال شعر كمياب‌تر است؛ باشد كه مؤدب و غزل خير همديگر را ببينند.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:8  توسط ابراهیم اسماعیلی اراضی  |