تبليغاتX
نمی‌دانم

نمی‌دانم

ادبی

سلام دوستان

برخلاف پست قبلی، اين یکی کاملا کوتاه و مختصر خواهد بود؛ امیدوارم ببخشید.

هفته قبل - دلگیر از کار دنیا - داشتم کتابی را ورق می‌زدم که چشمم به این بیت کلیم افتاد:

 

اسیر هندم و زین رفتن بیجا پشیمانم

کجا خواهد رساندن پرفشانی، مرغ بسمل را

 

با اینکه این بیت را قبلا هم دیده بودم، انگار که حسب حال من باشد، حسابی چسبید و از سر دلتنگی و... آن را برای چند نفر از دوستان فرستادم... و یکی‌دو ساعت بعد، حمید وطنخواه عزیز با یک بیت دیگر از همین غزل که انگار آن را هم فراموش کرده بودم(!) جوابم را داد:

اسیر اصفهان آشناکش بودم و ترسم

به رود گنگ ریزم عاقبت خاکستر دل را

 

 

***********

 

رضا ارحام‌صدر با لبخند هميشگي و باورشدني‌اش آرام گرفت؛ روانش شاد و يادش انوشه باد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 12:8  توسط ابراهیم اسماعیلی اراضی  |