۱- من یکی قصد قهرکردن ندارم چون فکر میکنم همه مشکلات ما به خاطر همین احساساتیبازیهاست. باید به خانه بعدی فکر کنیم و جلو برویم. بابت تاخیرم هم عرض پوزش.
۲- داوود رضازاده به سوک مادر نشسته است. سرش سلامت و روان آن گرامی شاد.
۳- مطلب این بار را هم برای پنجره نوشتهام و حالا قضاوت شما را میطلبم.
دوباره از همین خیابانها(5)
ضرورت ما؟!
1- همین که یاهو باز شد، چشمم به تصویر «یک» افتاد؛ زیرش نوشته شده بود: مایکل جکسون(... تا 2009)؛ تاریخ تولدش را ننوشتم چون قاعدتا وقتی که متولد شده برای هیچکدام از کسانی که بعدها برایش سرودست میشکستهاند اهمیتی نداشته. این حواشی اصلا مهم نیست، جز آن بخشی که به تکامل اجتماعی او ربط پیدا میکند. فهمیدم که خبر مهم همین است؛ پرانتز زندگی طرف بسته شده. اولین نکتهای که مثل همیشه توی ذهنم جرقه زد این بود که «واقعا ما در هرسال چند بار ممکن است تیتر یک هنری داشته باشیم؟»؛ «هنرمندان ما چقدر تاثیرگذارند که انتظار داشته باشیم سرخط خبرها را به خودشان اختصاص بدهند؟»؛ «نسبت متقابل هنرمندان و رسانههای ما چطور تعریف میشود؟»؛ «نسبت هنرمندان و مردم چطور؟» و در حال ردیفکردن همین سوالات بودم که یاد خاطرههایی افتادم که یکی از دوستان در مورد یکی از خوانندگان مشهور یکی از همین همسایههای بالاسری ما که سالها هم زیر سلطه کمونیسم و تهاجم فرهنگی روسی بودند تعریف میکرد؛ مثلا اینکه وقتی خودرو آقای هنرمند به چهارراه میرسد، نهتنها مردم بلکه قانون(پلیس) به احترام او لحظهای درنگ میکنند تا پشت چراغ قرمز معطل نشود!
به عنوان کسی که سالهاست در این فضا نفس میکشد صادقانه اعتراف میکنم که جز معدودی، هنرمندان ما زیّ هنری را نمیدانند و همین باعث میشود که خودشان هم هزارویک مشکل به دردسرهایی که تلقی نادرست جامعه برایشان تدارک میبیند بیفزایند؛ مثل خیلیهای دیگرمان.
استاد نعمتالله ستوده (نوازنده چیرهدست سهتار) از خاطراتش درباره استاد یاور (نوازنده بزرگ نی) میگفت. گفت: «فلانکس (از متمولین اصفهان) باغی به یاور که مکنتی نداشت داده بود که در آن، روزگار بگذراند؛ آخر آنوقتها خیلیها همانقدر که پول داشتند، فرهنگ هم داشتند»!
2- یکیدو هفته پیش در یک جلسه پرسشوپاسخ با کارگردانی روبهرو شدم. از مافیای پخش و تولید و کل فرهنگ و... نالید و بعد هم از تقریبا همه گله کرد که چرا نمیخواهند او را «ببینند»؛ بعدتر هم از اشارات و نمادپردازیها و پیامهای آشکار و پنهان فیلمش گفت. گفتم که من هم مثل او خیلی از این چیزها را میبینم و میدانم ولی حرف آخرم این بود که در انجمنهای ادبی وقتی کسی وزن و قافیه و دستور زبان را نمیشناسد، کمتر کسی به مضامین و به قول معروف «حرفش» گوش میکند؛ پس پیش از هر چیز و در وهله اول، این ساخت اثر است که باید درست باشد و بعد از اینکه زمینه برای برقراری ارتباط بین اثر و مخاطب فراهم شد، میتوان به عناصر ماهیتی و «حرف» اثر هم توجه کرد. گفتم «انجمنهای ادبی»، تا یادمان باشد که ما در سنتمان هم این بدیهیات را بدیهی میدانستهایم.
3- به اینکه چرا هنرمند و آثار هنری ما – هردو- در این روزگار سرگردان شدهاند و هر روز از بحران میگوییم، میتوان از زوایای مختلفی نگریست ولی به نظر منِ مخاطب، این بلاتکلیفی پیش از هرچیز دلیلی اجتماعی دارد و آن را در بهترین حالت میتوانم در تعبیری که همین روزها شنیدهایم، تحلیل کنم؛«جامعه سوداگر»؛ و متاسفانه این تعبیر غمانگیزی است که درباره جامعه ما کموبیش صدق میکند. هنرمندی که با بخش عمدهای از ارزشهایش تعارف – و ناخودآگاه تعارض – دارد، دچار 2بلای بزرگ میشود؛ دروغ و ریا؛ دروغ به خاطر کتمان آنچه «میخواهد و نمیتواند» و ریا به دلیل تلاش برای نشاندادن آنچه «نمیخواهد و باید بتواند»؛ از صبح تا شب فریاد میزند که فلانها و بهمانها اشتباه میروند اما بعد هرچه پیشتر میرود، میبینیم آن که از مقصدش دورر افتاده، هنرمند ماست؛ چرا؟ چون آنهایی که از نظر ما هزارویک عیب دارند، در روز روشن و جلوی چشم دیگران اشتباه میکنند اما هنرمند ما به شرط بلدبودن کارش تلاش میکند که نادرستی آنچه باید درست بنمایاند را در تاریکی شب، پنهان یا اصلاح کند؛ اگر نابلد باشد هم که... و میشود همین که شده!
اگر جامعه ما نمیتواند به هنرمندش اعتماد کند به خاطر همین بلایاست؛ ما از ضرورت روزگارمان دورافتادهایم و خواهناخواه ضرورتِ بودن خودمان را هم مخدوش کردهایم.
