۱-از همه دوستانی که در اين مدت همراهی کردند سپاسگزارم. بهزودی نسبت به درج پيوندهای دوستان اقدام خواهد شد.
۲-آنچه در پی میآيد مطلبی است که با اندکی جرحوتعديل در صفحه شعر(۱۴) روزنامه همشهری(۶/۶/۸۷) به چاپ رسيده است. فيشهايي که برای اين مطلب تهيه کرده بودم مفصلتر از اين حرفها بود ولی به هرحال درنظرگرفتن حوصله مخاطب دليلی شد که مختصرتر برگزار کنم.
غزل امروز به هزارويك دليل بديهي و مكتوم به دايرهاي ميماند كه حركت در آن، هر لحظه با احتمال سقوط و بيسرانجامي همراه است، چراكه هم در ماهيت و هم در ساختار آن لغزشگاههاي فراواني وجود دارد؛ لغزشگاههايي كه ميتوانند باعث شوند كار به نقض غرض بينجامد و شاعر ناگاه به ورطهاي چشم باز كند كه نه با «غزل» ربطي داشته باشد و نه با «امروز» قرابتي. دليل اين وضعيت خاص نيز همه شرايط متني و حاشيهاي خاصي است كه غزل در اين روزگار با آن مواجه است؛ از اعتقاد عدهاي به «مرگ غزل» گرفته تا تعريفشدن اين قالب در دورهاي به عنوان بستر سرايش برخي افكار و اعتقادات خاص و سفارشی. همه اين عوامل سلبي و ايجابي در ساليان پس از جنگ، غزل را به سمتوسوي تجربههاي نشدهاي برد كه بيشتر آنها به جايي نرسيد و شايد همه تجربهكنندگان و نوجويان به اين نتيجه رسيدند كه تعجيل و ذوقزدگي، كار دستشان داده است؛ بماند كه عدهاي سرها را در برف نگه داشتهاند و كماكان پا به زمين ميكوبند.
همين كه روزهاي پاياني جنگ 8ساله ايران از راه رسيدند، غزل فرصت يافت كه اندكي نفس تازه كند و در اين آرامش مقطعي اندكي به ادامه راه خود بينديشد؛ راهي كه از قرنها پيش پيموده شده بود.
و در همين آرامش مقطعي بود كه نفسهاي تازهتري هم از راه رسيدند تا ادامه راه پيموده شود و اين روزها آن نفسهاي تازه صداهايي شدهاند با زيروبمهاي گاه خاص و گاه همسان. غلامرضا طريقي كه اين روزها در 32سالگي قدم ميزند نيز يكي از اين صداهاست كه به بهانه مجموعه «هر لبت يك كبوتر سرخ است» او اين مطلب قلمي ميشود.
مجموعه 80صفحهاي طريقي كه تعدادي از آثار دفتر «آنقدر پرم از تو كه كم مانده ببارم» شاعر را نيز در خود دارد را ميتوان يك مجموعه غزل دانست به 2 دليل؛ اول اينكه تعداد رباعيها و دوبيتيهاي آن، چندان زياد نيست و دوم اينكه نگاه تغزلي طريقي در تمامي آثارش جاري است و اين يكي از ويژگيهاي بارز طريقي بهعنوان يك غزلسراست و البته اين نگاه تبصرههايي نيز دارد كه يكييكي به آنها خواهم پرداخت اما پيش از حاشيه، متن مهمتر مينمايد.
چنانكه در مقدمه اين مطلب آمد، نسل جديدي كه پس از جنگ به سوي غزل رفت، به درانداختن طرحي نو ميانديشيد؛ طرحي كه از قيد شاخصههاي مألوف غزل و ديگر مؤلفههايي كه در فاصله پيروزي انقلاب و پايان جنگ به آن افزوده شده بود رها باشد. اين نگره در سالهاي پاياني دهه40 و نيمه اول دهه 50 با تأسي برخي غزلسرايان از آموزههاي نيما مدّ نظر قرار گرفت و حتي در نوشتههايي از قبيل آنچه منزوي در مجله تماشا نوشت، به شكل شبهنظريه مطرح شد. اما در زمانهاي كه انقلاب و جنگ پا به عرصههاي فرهنگي نهادند مسكوت ماند؛ خصوصاً اينكه غزل رسالتي رسانهاي را بر دوش خود احساس ميكرد. در اين دوران حتي كساني چون خود منزوي نيز انگار از تأثير و تأثرات پيرامون بيبهره نماندند. نگاهي به مجموعه «از شوكران و شكر» منزوي مؤيد اين گمانه ميتواند باشد چرا كه در اين مجموعه شاعر بهلحاظ زباني، موسيقايي، ساختاري و... تا حد قابلملاحظهاي با ديگر دفترهايش فاصله دارد و فارغ از عارفانهسراييها كه فصلي مستقل در تجربيات او هستند، در عاشقانهسراييها هم همان منزوي پيش و پس از آن دوره نيست. اما به شهادت مجموعه «از كهربا و كافور»كه بيشتر غزلهاي آن در سالهاي 70 و 71 نوشته شدهاند، منزوي ادامه مسير خود را در روزگار پس از جنگ با سرعتي بيشتر پي ميگيرد و در شكل و ماهيت غزل، قلههايي جديد درمينوردد. نسلي كه پس از جنگ به عرصه غزل ميرسد نيز درست در همين سالها سر برميآورد؛ در سالهايي كه نسل غالب (از نظر دردستداشتن تريبونها) «با فاجعه در حوالي عشق» را منتشر ميكند تا پايان غمانگيز چيرگياش را اندكي به تأخير بيندازد.
تأكيد نگارنده بر نقش منزوي در غزل و مشخصاً در غزل دهههاي70 و80 با موضوع اصلي كه پرداختن به مجموعه غزلهاي غلامرضا طريقي است بيمناسبت نيست چراكه طريقي، هم در جغرافياي مكاني و هم در جغرافياي ادبي، همشهري منزوي است بهگونهاي كه ناخودآگاه مخاطبش را به ياد منزوي مياندازد و اين در وهله اول ميتواند يكي از نقاط ضعف طريقي جلوه كند اما اگر مخاطب قدري حرفهايتر و دقيقتر باشد ميتواند فاصلههايي را در اين بين بيابد كه طريقي با منزوي دارد؛ فاصلههايي آگاهانه يا ناخودآگاه كه بخشي از آنها در بزرگي منزوي ريشه دارد و برخي در اينكه طريقي از نسلي ديگر است. طريقي تا آنجا از منزوي متأثر است (تأثري خودآگاهانه و نه از قبيل تقليد ناشيانه) كه در لحن، بسامد كلمات، تصاوير و از همه مهمتر نگاه او ميتوان رد غزلهاي منزوي را پيدا كرد اما از ديگر سو به دلايلي كه مخاطب و روزگار او برايش رقم زدهاند به سمت زباني گرويده كه نسل او با آن صميميتر هستند و اين زبان خواهناخواه گاهي به فانتزي نزديك ميشود؛ فانتزي در بافت كلام، تصاوير، مضامين، موسيقي و...؛ كافي است كتاب را باز كني و نگاهي بيندازي:
و «گل» شدي و نتيجه در اين رقابت سخت
ميان هر دو جهان، باز هم برابر شد
اما بلافاصله ذهن شاعر او را به آنچه خود از غزل ميطلبد (فارغ از مخاطب) برميگرداند:
بناي فاصله- ديوار- از ميان برخاست
چراغ رابطه روشن، جهان پر از در شد
و اينجاست كه باز غزلسراي جواني كه منزوي را خوب خوانده، شاعري ميكند؛ با لحني كه براي غزل بيشتر ميبرازد. چند سطر آن طرفتر هم طريقي در يك پايانبندي خوب و ناگهاني، به فرمي ميرسد كه تنها در غزل نوين ميتوان از آن سراغ گرفت؛ مخاطب دقيق و جدي دوباره به مطلع غزل برميگردد (هدايت ميشود) و در شعر تازههايي ديگر مييابد اما با اين دريغ كه اي كاش شاعر در برخي برههها از قبيل آنچه مثال زده شد، بازيگوشي نميكرد. اين حسرت در كليت مجموعه نيز براي مخاطب حرفهاي باقي ميماند؛ وقتي كه مثلاً به غزل «چشم، زيتون»(ص 28) ميرسد، از آن لذت ميبرد و ناخودآگاه آن را با برخي غزلهاي ديگر مجموعه مقايسه ميكند.
در اين غزل، طريقي در ساير زوايا دقيق و خوشسليقه عمل كرده؛ آنقدر كه اكثر كلمات تراشخورده و بجا مينمايد ضمن اينكه شاعر ضمن دستيافتن به زباني كاملاً امروزي از افتادن به ورطه سستي كلام نيز رهيده است.
سرخ يا سبز، سبز يا قرمز، ترش يا تلخ، تلخ يا شيرين؟
تو خودت جاي من اگر باشي، ابتدا از كدام ميچيني؟
در مصراع دوم، شاعر به نهايت نزديكي با دكلماسيون طبيعي كلمات دست يافته است، اگرچه شايد «ابتدا» واژهاي نباشد كه در زبان معيار به جاي «اول» به كار برده شود. در بيت بعدي اين بهروزشدن حتي در تصوير و مضمون نيز رخ مينمايد:
با نگاهي، تبسمي، حرفي، دربياور مرا از اين ترديد
اي نگاهت «محصل شيطان»، اخمهايت «معلم ديني»!
از ويژگيهاي ديگر غزلهاي طريقي، توجه خاص و دقيق او به ابيات مطلع و مقطع است؛ جايي كه مخاطب قرار است جذاب اثر شود و جايي كه مخاطب بايد با لذت تمام، از متن بيرون برود؛ او اينجا نيز يك غزلسراي مسلط نشان ميدهد:
همين كه آينهی چشم آبيات تر شد
به هر كوير كه كردي نگاه «بندر» شد
* * *
سر ميزند از كوچه ما، ماه دوباره
وقت گل ني ميرسي از راه دوباره
* * *
دوباره زندهشدن، بيم جان نميخواهد
دو دل نباش، جنون، امتحان نميخواهد
* * *
كدام چشم بد آيا... كدام دست شكست؟
دوباره شيشه ما را كدام مست شكست؟
طريقي علاوه بر سطرهايي كه عاشقانه و امروزي مينويسد، در پارههايي از غزلهايش كه به سمت زباني مولويوار ميرود نيز نشان ميدهد كه سنت و زبان غزل را خوب ميشناسد و اگر بخواهد ميتواند در اينزمينه نيز شيرينسرايي كند:
هم، همهام سوختند، هم همه را سوختم
خرمن در آتشم، آتش در خرمنم
در خودم آتش زدم، غافل از اينكه كنون
من توام و اوفتاد خون تو بر گردنم
يكي از نكات ديگري كه در غزلسرايي طريقي ميتوان به آن اشاره كرد، توجه او به صورت توأمان به بايستههاي كلاسيك غزل و بايدهاي امروزي شعر است و بارزترين جلوه اين توجه، عبور از تكبيتسرايي و برقراري ارتباط عمودي در غزل است و همانطور كه پيش از اين گفته شد، اين ارتباط در برخي غزلها به ايجاد فرم نيز منجر ميشود.
مرور مجموعه «هرلبت يك كبوتر سرخ است» به هر مخاطبي اين نويد را ميدهد كه با يك غزلسراي بالفطره مواجه شده و اين اميد را در دل او زنده ميكند كه در آينده، از طريقي غزلهايي نمكينتر و پيراستهتر بشنود (اگرچه اين مجموعه آخرين دفتر سرودههاي طريقي است ولي شنيدهها حكايت از آن دارند كه مدت زيادي در نوبت انتشار باقي مانده و شاعر تعداد قابل توجهي غزل چاپنشده شنيدني در يكيدو سال اخير نوشته است).
طريقي غزلسرايی بالفطره است و براي اثبات اين ادعا كافي است چند بيت ديگر از مجموعهاش را با هم بخوانيم:
بيگمان از تو و از نام تو دم خواهم زد
تا زبان با تب تشكيل سخن ميچرخد
* * *
عقبتر ميبرم جبر زمان را تا شب يلدا
اگر ترديد خواهي كرد در تصميم فردايت
* * *
نترس! دست خودت را به سوي چشمه ببر
كه عمق بخشش او ريسمان نميخواهد
* * *
كمي زمان بده تا سير صورتت بكنم
ولي نه! درك تصور زمان نميخواهد!
* * *
پاي مرا براي دويدن به سوي تو
پاي تو را براي سفر آفريده است
...
ميخواست كوره در دل انسان بنا كند
مقدور چون نبود، جگر آفريده است
* * *
فاصله بين من و شهر شما يك وجب است
نقشهها وقتي از اين فاصلهها ميكاهند
* * *
كافي است صميمانه كمي گريه بخندي
تا زنده شود روح نشاطي كه ندارم
سخن آخر اينكه طريقي اگر در مواجهه با برخي قافيهها به دام تفنن نميافتاد، اين مجموعه پيراستهتر ميبود. او دقيقاً در همين لحظههاست كه از خودش فاصله ميگيرد؛ خود شاعري كه جاني انگيخته دارد؛ جاني كه جان ميدهد براي مواجهه تغزلي با هستي و نوشتن عاشقانه پديدهها. طريقي آنجا كه خودش است، سهل و ممتنع مينويسد، سالم مينويسد، تازه مينويسد، نمكين مينويسد و مهمتر از همه با لحن و لهجه خودش مينويسد. شايد هنوز هم برخي اين نوع پرداختن به ادبيات را رمانتيك و فلان و بهمان بدانند ولي مشكل اين عده اين است كه شاخصههاي ماهيتي غزل را نميشناسند؛ غزل، درست جايي غزل ميشود كه غزلسرا روي گيرندههاي حساندوده مخاطب دست ميگذارد؛ انديشه حساندوده، خيال حساندوده و... .
حالا تو بگو اين شاخصهها با پارامترهاي شعر امروز فاصله دارد، من هم خواهم گفت اگر غزل را شعر هم ندانيم، هنوز بسياري از كساني كه در فرهنگ ايراني نفس ميكشند آن را دوست دارند و از آن لذت ميبرند، همانطور كه از مينياتور، حتي اگر نقاشي امروز نباشد؛ مخاطباني كه الزاماً ناآگاه و عقبمانده نيستند.
